از تصور اون همه چیزی که باید یاد بگیرم کمی هول شدم.اما می خوام تمام تلاشمو بکنم. ویتامین های خونم باز حسابی اومده پایین اما خب سعی می کنم خودم رو سرپا نگه دارم. کارای کلاس و خوندن درس هاش و تمرین کردنش یک طرف. خوندن برای کاری که می خوام تحویل بگیرم هم یه طرف . یه جورایی هرچی هم وقت می ذارم باز انگار کمه ! حتی نمی رسم تمرین های کلاس رو انجام بدم و این ناراحتم می کنه چون فرصتیه که از استاد کمک بگیرم .

شرکت مون هم هنوز نتونستیم ثبت کنیم. بابت یه اسم مسخره این قدر دارن طولش می دن ! کافیه یه سامانه راه اندازی کنن که اسمی که می خوای انتخاب کنی رو توش اول سرچ کنی که مطمئن بشی منحصر به فرده ولی خب تو ایران از لحاظ الکترونیکی خیلی عقبیم خیلی ...

بگذریم ... جمعه مهمونی رو بالاخره گرفتم. نمی خواستم خواهر همسر پاشه بیاد که خب با تعارف ما بلند شد اومد. انگار نه انگارش بود که آخرین بار که اومد خونمون چه دعوایی بپا کرد! اومد و موقع غذا پختن من از دادن نظر دریغ نکرد و وقتی هم نزدیک غذا خوردن شد با حالت دستوری به همسر گفت که بگه داداش همسر هم بیاد!!!! یه لحظه حتی یه لحظه با خودش فکر نکرد این مهمونی خانواده منه که خودش توش زیادیه تازه بدون این که نظر ما رو بخواد!!! مهمون دعوت می کرد ...

کلی حرص خوردم. شبش هم تاصبح نخوابیدم و گریه کردم ... نمی بخشمش ... فقط می سپارمش به خدا ...

همسر رفته پی ساختن گلخونش. امیدوارم از توش چیزای خوبی دربیاد تا دلش نشکنه و کمک خرجی هم به زندگی مون بشه شاید ...

دیگه برم فعلا


تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 | 18:54 | نویسنده : میس میم |
به گمونم از اشتباهات بزرگ من بد شروع کردن روزمه. این جوری می شه که روزمو بی خودی خراب می کنم. امروز ساعت 9 بیدار شدم و می تونستم هم از جام بلند بشم اما الکی الکی گرفتم خوابیدم و از دیر بیدارشدن خودم حس بدی داشتم. علاوه بر اون این که حمام نرفته باشم یا خونه نامرتب باشه کمک می کنه که بدتر زمانم رو هدر بدم و شلخته وار زندگی کنم. این چندتا عامل رو اگه حذف کنم آدم منظم تری می شم ...
الان که خواهر همسر زنگ زد جواب ندادم تلفن رو. حدس می زنم عصر می خواد بیاد این جا تا بریم بیرون هم بگرده هم خرید کنه ولی من هم حال و حوصله گشتن و خرید کردن رو تو خودم نمی دیدم هم این که خونه نامرتبه.
می دونم خودم یه مقدار عصبی ام ! حوصله این که برم یه غذا درست کنم هم اصلا ندارم ولی از این که وقتم داره به بیهودگی می گذره هم دارم حرص می خورم ...

های ... چقدر خوبه این جا رو دارم تا این حرفامو که به کسی نمی شه گفت این جا بنویسم لااقل ... ناهاری در کار نیست، همسر هم رفته ... توقع داشتم نره اما خب رفت. کلی هم پرسید می خوای نرم ؟ اما خب اگه می گفتم نره هم مکافات بود. حوصله نداشت و بی طاقت بود ... خودمم که بی حوصله ام !
سعی می کنم برنامه خونه مامان جون همسر رو هم یه جوری تنظیم کنم قبل از کلاسم برم یه ساعتی بشینم تا از اونم راحت بشم !
الان شاید رفتم بقیه روزمو نجات دادم ، شایدم جون کندم بقیشو ... نمی دونم!



تاريخ : شنبه ششم اردیبهشت 1393 | 14:1 | نویسنده : میس میم |
این که بیسکویت رو بریزم توی چایی یه کم شیرین شده و بخورم و بیسکویت های له شده توی چایی رو آروم آروم بخورم هر چند شبیه غذای نوزادها می مونه اما خوشم میاد. الان مشغول همون کارم. یه کم می خورم ... یه کم می نویسم . دیروز یه کاری رو شروع کردم که نتیجه اش باور نکردنی و خوب بود و از این بابت خیلی امیدوار و خوشحال شدم.
هر چند الان دو سه روزی هست سردردیم و شبا بد می خوابم اما خب این کاری که تو فضای مجازی انجام دادم و نتیجه قابل قبول داشت و این که امروز همسر قدمای اول پذیرش شرکتمون رو انجام داد باعث شدن از اون حال رکود و ناامیدی دربیام. امیدوارم مسیر رو درست و خوب پیش بریم ...
دیروز هم رفتیم برای روز مادر خونه مامانم اینا و گلدونی که خریده بودیم رو بهش دادیم. صبحش که زنگ زدم به مامان همسر مقادیری برام مادرشوهر بازی درآورد و تیکه هاش رو انداخت کنج دلم. اولش خیلی حس بدی پیدا کردم و ناراحت شدم اما بعد با خودم فکر کردم اجازه نمی دم کسی برای من تصمیم گیرنده باشه که چه کاری درسته و چی تو من عیبه یا نیست که باید برطرف شه ... خیلی راحت می گه عیبتو برطرف کن ... نمی دونم تا حالا من از این خانواده چند تا عیب براشون برشمردم که بعدم بخوام تاکید کنم برطرف کنن !!! آخرش هرچی تلاش می کنم حسم چیزی غیر از این باشه اما انگار نمی شه که بشه که فک کنم مادرشوهر نیست که هست، مادر شوهر، خواهر شوهر، برادر شوهر، پدر شوهر ... اینا هستن. اینا یعنی این که مامان خودم نیست، داداش یا خواهر خودم نیستن. هر چقدر دلسوزی کنن یه عینک روی چشمشونه که عیبای من از پسش پررنگه و توقعات بالاست و ... آخرش انگار اون مهر و دلسوزی بی قضاوت خواهر و برادر خود آدم نمی شه.
شکر خدا خانواده من این طوری نیستن که به همسر نگاه عیبجو داشته باشن. همیشه تعریفش رو می کنن، بهش احترام می ذارن و تا حالا ندیدم یکی بشینه عیباشو بشمره چه برای من چه برای خودش !!! حداقل من سربلندم جلوی همسر ... مخصوصا این که قبل از ازدواج فکر می کرد خانواده اش بهترینن ...
نمی خوام بگم خوب نیستن، محبت شون هست، کمک شون هست اما خب یه وقتایی دلمو جوری می شکنن که یاد اون روزای لعنتی می افتم و می بینم حق دارم که ته دلم ازشون می ترسم از همشون. هر کدوم به بدترین نحو ممکن باهام برخورد کردن، بدترین حرفا رو زدن ... همش حس می کنم پشت این محبت و چهره های آروم شون یه اون روی سگی هم هست که کافیه بالا بیاد تا جد و آبادم و خودم رو با حرف و رفتارای ناخوب به گند بکشونه ... بهرحال چیزی که می دونم اینه که دیگه اون دختر تو سری خورده ی 2 سال پیش نیستم. دیگه نمی ایستم که به بهای احترام و ترس هر کی از راه رسید سرتاپامو به گه بکشه و بعد خیلی راحت به روش نیاره ...

چند وقت پیش که مادر همسر رفته بود تو فازای دعواهای قدیم به همسر گفتم اگه خواستن باز دعوا راه بندازن طلاق منو بده برم پی کارم که حوصله ندارم. طفلکی خیلی ناراحت شد از این حرفم اما فکر می کنم تنها راهی که بتونم جلوی مسخره بازیاشون رو بگیرم همینه ...

الان که رابطه ها خوبه شکر خدا ... تموم اینا هم که دارم می نویسم از اثرات منفی تیکه های مادرشوهرگونه ی دیروزه که خب بهتره دیگه فکرشو نکنم و راه خودم رو برم و کار خودم ...



تاريخ : دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 11:58 | نویسنده : میس میم |
باید سریع اینو بنویسم و برم شام رو گرم کنم تا بخوریم و زود بخوابیم. فردا قراره لولا و مشول رو ببینم. از این بابت تو پوستم نمی گنجم. قراره قبلش هم برم شرکت مشول اینا مصاحبه کاری. نمی دونم چی می شه اما خب برای این که این موقعیت از دستم نپره می رم. چیزی که باعث می شه شک کنم اون پروژه ای هست که به همسر پیشنهاد شده. اگه مطمئن شم اون پروژه به درد نمی خوره حتما می رم همین شرکتو تا وقتی که ایشالا شرکت خودمون راه بیفته .

خیلی خسته ام. کلاس مون داره به سمت سخت شدن پیش می ره. باید از شنبه خیلی سفت و خوب کار کنم. حس خوبی دارم ... احساس می کنم وضعیت کارمون می خواد درست بشه ... امید به خدا .

برای فردا هم خیلی ذوق دارم ... ناهار رو با بچه ها می خورم ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:21 | نویسنده : میس میم |
در حالی که دارم با سردرد شدیدم می جنگم دارم فتوشاپ نصب می کنم تا استارت پروژه جدید رو بزنم. یه سایت می خوام بنویسم و امیدوارم نتیجه ی خوبی با خودش داشته باشه. سعی می کنم تموم توجه و حس مثبتم رو بهش معطوف کنم تا نتیجه خوب هم بگیرم . بهتر از دست روی دست گذاشتن و غصه خوردنه ... این جا نوشتم تا یادم بمونه کار رو با چه حسی و از کی شروع کردم.
الان اگر پول مون برسه دلم می خواد برم بیرون هم یه هوایی به سرم بخوره و هم یه ماوس بخرم. وای که چقدر همه چیز گرونه. مدت هاست دلم نمی خواد حتی از بس همه چی گرونه چیزی بخرم. دیروز هم به جای هدیه تولد خواهر و برادر همسر بهشون پول دادیم. پول زیادی نبود اما خب بالاخره دست خالی نبودیم و همین خودش خوب بود بالاخره. شاید حتی پول بهتر بود تا این که هدیه ای می خریدیم که ممکن بود دوست نداشته باشن ...
می خواستم امروز برم دوست مهربون رو هم ببینم که ظاهرا مهمون دارن و نشد. از اون شرکت مزخرف هم بهم زنگ زد شخص رییس و داشت برام می خوند چه مدارکی رو باید ببرم که زدم توی کاسه کوزه اش و گفتم با این حقوق کم و این ساعت کاری زیاد نمیام. حسابی بهش برخورد و سریع قطع کرد که البته به درک ...
برم ببینم می شه یه ماوس خرید یا نه ؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 20:3 | نویسنده : میس میم |
این جا یه جورایی شبیه دفتر خاطراتم شده. خودم خواننده شم و بس. ناراحتم نمی کنه این مسئله. همین که به حال خودمم و هر از گاهی چند خطی می نویسم خوبه. چند روزی هست ننوشتم. با همسر برای کار رفتیم یه شرکت که مدیرش رزومه خوبی داشت اما تو برخورداش اون قدرا خوب نبود. مثلا طرز برخوردش با کارمندش یا کلا نحوه برخورداش...
وقتی رزومه من و همسر رو خوند گفت شماها خودتون باید صاحب یه جایی باشین. این حرفیه که این مدت هر جا برای کار رفتیم بهمون زدن. یه لحظه لابلای اون صحبت ها چشمم به همسر افتاد. دلم خون شد. از اون موقع انگار یکی پنجه می کشه به قلبم از بس ناراحت شدم. درموندگی و ناراحتی تو صورتش موج می زد. طفلکی داره اعتماد به نفسشو از دست می ده ...
پریروز هم من رفتم یه جای دیگه. یه شرکت نسبتا بزرگ با یه عالمه کارمند. یه مصاحبه طول و دراز داشتم و وقتی کار رسید به مدیر دیگه می خواستم موهامو بکنم. هرچی از اون مصاحبه می گذره بیشتر لجم می گیره از حرفایی که راجع به ظاهرم زد. نمی دونم چرا موندم و پا نشدم دو سه تا بدو بیراه بهش بگم . یه شرکتی با 70 تا کارمند و یه جای دولتی و ... باید راجع به چشم و ابروی آدم مدیرش نظر بده ؟
خلاصه امروز همسر رفت پیش آقای خوش اخلاق که قراره بیاد توی باغشون کار کنه و ببینه می تونه فعلا بره برای اون کار کنه یا نه ؟ آقای خوش اخلاق استقبال کرده و قراره همسر موقتا این کارو بکنه. این کار هرچند تو سطحش نیست اما چاره ای نیست ... شاید هم از این راه که فکر نمی کنیم یه روز زندگی مون حتی عوض بشه و کلی برامون خوش یمن باشه .

برای خونه هم قیمتا افتضاحه. هر چی گشتم شهر خودمون قیمتا فاجعه بار بودن. اگه مطمئن بشیم تو جایی که می خوایم شرکت مون راه می افته همین شهر کوچیک می مونیم تا ببینیم چی می شه ...
خدایا یه کاری برای من تو دانشگاه جور کن ... منتظرم



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 12:13 | نویسنده : میس میم |
امروز با نکبت بیدار شدیم و رفتیم خونه برادر.روضه  داشتن و کمک و بعد هم به خاطر همسر رفتیم خونه مامانم و بدون این که با من هماهنگ کنه اس ام اس داد خواهرزاده ام بیاد اون جا. منم که بدخواب بودم و به خاطر داروهام عصبی و سردردی گیر دادم برگردیم خونه و خواهرزاده هام ناراحت شدن و خیلی مسخره همه چی افتاد گردن من. وقتی هم برگشتیم خونه با همسر دعوامون شد و الان من به حال خودمم از وقتی برگشتیم و اون بحال خودش. از دستش خسته شدم. می خواد برای فرار از استرسش مدام با این و اون باشه و برای این کار باید بریم خونه دیگران. داره کاری که پارسال می کرد با مهمونی های خونه نازنین تکرار می کنه. فقط به این فکر می کنه که وقت رو تو جمع بگذرونه تا حوصلش سر نره. خودشم ماشالا هنر نداره سر خودشو گرم کنه ... باهاشم که حرف می زنم می خواد قورتم بده. منم کم حوصله ام، منم خسته شدم از این وضع ولی حوصله هم ندارم مدام سر خودمو با دیگران و فرار از خودم و مشکلاتم بگذرونم. وقتی ازدواج می کردیم خیلی تصویری که ازش تو ذهنم بود متفاوت بود. هر روز هم داره متفاوت تر می شه. جوری که یه وقتایی مثه امروز می گم خدایا کاش زمان برمی گشت عقب تا من فکر این ازدواج  احمقانه رو از سرم بیرون می کردم و به خودم و زندگیم می رسیدم ...
دیگه داره حوصلم تموم می شه. اگه قرارداد بین مون ازدواج نبود خیلی وقت پیش خودمو خلاص کرده بودم. الانم این قدر ضعیفم که نمی تونم ازش جدا بشم . امیدوارم یا همه چی درست بشه یا من به راحت ترین راه ممکنه برم از زندگیش بیرون پی زندگی خودم ... شاید اگه جرات بیشتری داشتم خودمو راحت می کردم. آرزویی برام نمونده، شهامتی ندارم، مثه یه گونی سیب زمینی گندیده ام که تو این زندگی مشترک دارم بیشتر و بیشتر آسیب می بینم ...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 23:20 | نویسنده : میس میم |
منتظرم این برنامه ای که دارم برای گوشیم دانلود می کنم تموم بشه تا بلند شم کاهوها رو بکنم توی پلاستیک و بریم بخوابیم که فردا باید زود بیدار شیم برای سیزده به در ... تعطیلات عید هم به سرعت برق و باد گذشت و باید زود خودمو جمع کنم و یه جلسه باقی مونده از کلاس رو که گوش نکردم رو کار کنم.
امروز همسر زود بیدار شده بود و طرحاش رو نوشته بود و خدا رو شکر روحیش خوبه انگار ...
خسته ام و خوابم میاد. رفتیم به حاج خانوم خونه قبلی سر زدیم. کلی خوشحال شد. برگشتنه هم کمی برای شام خرید کردیم و بادمجون و گوجه سرخ کردم و یه عالم چسبید.
احساس می کنم توان اینو دارم که تلاش کنم ، زندگی کنم و زندگیم رو به سمت بهبودی و بهتر شدن ببرم. امیدوارم و منتظر ...


تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 0:53 | نویسنده : میس میم |
بعد این که کار تموم شد همسر برام تعریف کرد که تو این مدت چند بار بهش تو محل کار حمله شده. قلبم از اون موقع تا حالا درد گرفته. دیگه اگه یه ذره شک داشتم حالا مطمئنم بهترین تصمیم رو گرفتیم. همسر من آدم چاقوکش و قمه کش نیست و عمرا اهل دعوا باشه و روبرو شدن با این آدم های مست درب و داغون اصلا ازش نمی اومده و نمیاد. سطحش این سطحا نیست. خدا رو شکر که این کار تموم شد...همین که ازش جستیم سوده. گور بابای سود مالی. همین که سالمه و نمی خواد با این آدمای درب وداغون سر و کله بزنه خدا رو شکر می کنم.
خدایا بهمون کمک کن تو مسیر صحیح خودمون خوب پیش بریم و این روزها برامون خاطره روزای سختی باشن که به خیر گذشتن.



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 16:7 | نویسنده : میس میم |
ظهره ومن هنوز ناهار درست نکردم. الان همسر رفت با شریکش حساب و کتاب نهایی رو بکنه و این کار هم تموم بشه. خداخدا می کنم انتخاب مون این بار ایرادی نداشته باشه. این بار وقتی جلوتر رفتیم بگیم کار خوبی کردیم. به جای تصمیمی که پارسال گرفتیم و الان بابتش پشیمونیم...
همسر خیلی جلزولز می کنه. بهش حق می دم. برای این کار سختی کشید، حرص خورد، کلی کار و تلاش کرد اما الان وقتی نگاه می کنه باید بذاره و بره بی اون که چیزی نصیبش شه. ضررش این بود که این همه اثاث کشی کردیم اومدیم تو شهر کوچیک و تنها موندیم. هرچند من این جا دوست مهربونم رو داشتم و این یک سال واقعا تکیه گاه خوبی برام بود اما به همسر خیلی فشار اومد و خب دوست مهربون من چقدر می تونست ما رو ساپورت کنه؟
بهرحال یکی دوماه دیگه مونده و از این جا برمی گردیم به شهر خودمون. دلم خیابون های پر از سبزی و درختای شهر خودمون رو میخواد. هر کاری می گشتم این مدت پیدا نمی کردم این جا...حالا امروز یه آگهی دیدم که باید زنگ بزنم عصر و از چند چونش با خبر بشم.
امیدوارم آقای خونه وقتی اومد حالش بهتر از وقتی باشه که رفت و امیدوارم زندگی بهمون لبخند بزنه



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 13:51 | نویسنده : میس میم |