X
تبلیغات
روزنوشت های میس میم
باید سریع اینو بنویسم و برم شام رو گرم کنم تا بخوریم و زود بخوابیم. فردا قراره لولا و مشول رو ببینم. از این بابت تو پوستم نمی گنجم. قراره قبلش هم برم شرکت مشول اینا مصاحبه کاری. نمی دونم چی می شه اما خب برای این که این موقعیت از دستم نپره می رم. چیزی که باعث می شه شک کنم اون پروژه ای هست که به همسر پیشنهاد شده. اگه مطمئن شم اون پروژه به درد نمی خوره حتما می رم همین شرکتو تا وقتی که ایشالا شرکت خودمون راه بیفته .

خیلی خسته ام. کلاس مون داره به سمت سخت شدن پیش می ره. باید از شنبه خیلی سفت و خوب کار کنم. حس خوبی دارم ... احساس می کنم وضعیت کارمون می خواد درست بشه ... امید به خدا .

برای فردا هم خیلی ذوق دارم ... ناهار رو با بچه ها می خورم ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:21 | نویسنده : میس میم |
در حالی که دارم با سردرد شدیدم می جنگم دارم فتوشاپ نصب می کنم تا استارت پروژه جدید رو بزنم. یه سایت می خوام بنویسم و امیدوارم نتیجه ی خوبی با خودش داشته باشه. سعی می کنم تموم توجه و حس مثبتم رو بهش معطوف کنم تا نتیجه خوب هم بگیرم . بهتر از دست روی دست گذاشتن و غصه خوردنه ... این جا نوشتم تا یادم بمونه کار رو با چه حسی و از کی شروع کردم.
الان اگر پول مون برسه دلم می خواد برم بیرون هم یه هوایی به سرم بخوره و هم یه ماوس بخرم. وای که چقدر همه چیز گرونه. مدت هاست دلم نمی خواد حتی از بس همه چی گرونه چیزی بخرم. دیروز هم به جای هدیه تولد خواهر و برادر همسر بهشون پول دادیم. پول زیادی نبود اما خب بالاخره دست خالی نبودیم و همین خودش خوب بود بالاخره. شاید حتی پول بهتر بود تا این که هدیه ای می خریدیم که ممکن بود دوست نداشته باشن ...
می خواستم امروز برم دوست مهربون رو هم ببینم که ظاهرا مهمون دارن و نشد. از اون شرکت مزخرف هم بهم زنگ زد شخص رییس و داشت برام می خوند چه مدارکی رو باید ببرم که زدم توی کاسه کوزه اش و گفتم با این حقوق کم و این ساعت کاری زیاد نمیام. حسابی بهش برخورد و سریع قطع کرد که البته به درک ...
برم ببینم می شه یه ماوس خرید یا نه ؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 20:3 | نویسنده : میس میم |
این جا یه جورایی شبیه دفتر خاطراتم شده. خودم خواننده شم و بس. ناراحتم نمی کنه این مسئله. همین که به حال خودمم و هر از گاهی چند خطی می نویسم خوبه. چند روزی هست ننوشتم. با همسر برای کار رفتیم یه شرکت که مدیرش رزومه خوبی داشت اما تو برخورداش اون قدرا خوب نبود. مثلا طرز برخوردش با کارمندش یا کلا نحوه برخورداش...
وقتی رزومه من و همسر رو خوند گفت شماها خودتون باید صاحب یه جایی باشین. این حرفیه که این مدت هر جا برای کار رفتیم بهمون زدن. یه لحظه لابلای اون صحبت ها چشمم به همسر افتاد. دلم خون شد. از اون موقع انگار یکی پنجه می کشه به قلبم از بس ناراحت شدم. درموندگی و ناراحتی تو صورتش موج می زد. طفلکی داره اعتماد به نفسشو از دست می ده ...
پریروز هم من رفتم یه جای دیگه. یه شرکت نسبتا بزرگ با یه عالمه کارمند. یه مصاحبه طول و دراز داشتم و وقتی کار رسید به مدیر دیگه می خواستم موهامو بکنم. هرچی از اون مصاحبه می گذره بیشتر لجم می گیره از حرفایی که راجع به ظاهرم زد. نمی دونم چرا موندم و پا نشدم دو سه تا بدو بیراه بهش بگم . یه شرکتی با 70 تا کارمند و یه جای دولتی و ... باید راجع به چشم و ابروی آدم مدیرش نظر بده ؟
خلاصه امروز همسر رفت پیش آقای خوش اخلاق که قراره بیاد توی باغشون کار کنه و ببینه می تونه فعلا بره برای اون کار کنه یا نه ؟ آقای خوش اخلاق استقبال کرده و قراره همسر موقتا این کارو بکنه. این کار هرچند تو سطحش نیست اما چاره ای نیست ... شاید هم از این راه که فکر نمی کنیم یه روز زندگی مون حتی عوض بشه و کلی برامون خوش یمن باشه .

برای خونه هم قیمتا افتضاحه. هر چی گشتم شهر خودمون قیمتا فاجعه بار بودن. اگه مطمئن بشیم تو جایی که می خوایم شرکت مون راه می افته همین شهر کوچیک می مونیم تا ببینیم چی می شه ...
خدایا یه کاری برای من تو دانشگاه جور کن ... منتظرم



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 12:13 | نویسنده : میس میم |
امروز با نکبت بیدار شدیم و رفتیم خونه برادر.روضه  داشتن و کمک و بعد هم به خاطر همسر رفتیم خونه مامانم و بدون این که با من هماهنگ کنه اس ام اس داد خواهرزاده ام بیاد اون جا. منم که بدخواب بودم و به خاطر داروهام عصبی و سردردی گیر دادم برگردیم خونه و خواهرزاده هام ناراحت شدن و خیلی مسخره همه چی افتاد گردن من. وقتی هم برگشتیم خونه با همسر دعوامون شد و الان من به حال خودمم از وقتی برگشتیم و اون بحال خودش. از دستش خسته شدم. می خواد برای فرار از استرسش مدام با این و اون باشه و برای این کار باید بریم خونه دیگران. داره کاری که پارسال می کرد با مهمونی های خونه نازنین تکرار می کنه. فقط به این فکر می کنه که وقت رو تو جمع بگذرونه تا حوصلش سر نره. خودشم ماشالا هنر نداره سر خودشو گرم کنه ... باهاشم که حرف می زنم می خواد قورتم بده. منم کم حوصله ام، منم خسته شدم از این وضع ولی حوصله هم ندارم مدام سر خودمو با دیگران و فرار از خودم و مشکلاتم بگذرونم. وقتی ازدواج می کردیم خیلی تصویری که ازش تو ذهنم بود متفاوت بود. هر روز هم داره متفاوت تر می شه. جوری که یه وقتایی مثه امروز می گم خدایا کاش زمان برمی گشت عقب تا من فکر این ازدواج  احمقانه رو از سرم بیرون می کردم و به خودم و زندگیم می رسیدم ...
دیگه داره حوصلم تموم می شه. اگه قرارداد بین مون ازدواج نبود خیلی وقت پیش خودمو خلاص کرده بودم. الانم این قدر ضعیفم که نمی تونم ازش جدا بشم . امیدوارم یا همه چی درست بشه یا من به راحت ترین راه ممکنه برم از زندگیش بیرون پی زندگی خودم ... شاید اگه جرات بیشتری داشتم خودمو راحت می کردم. آرزویی برام نمونده، شهامتی ندارم، مثه یه گونی سیب زمینی گندیده ام که تو این زندگی مشترک دارم بیشتر و بیشتر آسیب می بینم ...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 23:20 | نویسنده : میس میم |
منتظرم این برنامه ای که دارم برای گوشیم دانلود می کنم تموم بشه تا بلند شم کاهوها رو بکنم توی پلاستیک و بریم بخوابیم که فردا باید زود بیدار شیم برای سیزده به در ... تعطیلات عید هم به سرعت برق و باد گذشت و باید زود خودمو جمع کنم و یه جلسه باقی مونده از کلاس رو که گوش نکردم رو کار کنم.
امروز همسر زود بیدار شده بود و طرحاش رو نوشته بود و خدا رو شکر روحیش خوبه انگار ...
خسته ام و خوابم میاد. رفتیم به حاج خانوم خونه قبلی سر زدیم. کلی خوشحال شد. برگشتنه هم کمی برای شام خرید کردیم و بادمجون و گوجه سرخ کردم و یه عالم چسبید.
احساس می کنم توان اینو دارم که تلاش کنم ، زندگی کنم و زندگیم رو به سمت بهبودی و بهتر شدن ببرم. امیدوارم و منتظر ...


تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 0:53 | نویسنده : میس میم |
بعد این که کار تموم شد همسر برام تعریف کرد که تو این مدت چند بار بهش تو محل کار حمله شده. قلبم از اون موقع تا حالا درد گرفته. دیگه اگه یه ذره شک داشتم حالا مطمئنم بهترین تصمیم رو گرفتیم. همسر من آدم چاقوکش و قمه کش نیست و عمرا اهل دعوا باشه و روبرو شدن با این آدم های مست درب و داغون اصلا ازش نمی اومده و نمیاد. سطحش این سطحا نیست. خدا رو شکر که این کار تموم شد...همین که ازش جستیم سوده. گور بابای سود مالی. همین که سالمه و نمی خواد با این آدمای درب وداغون سر و کله بزنه خدا رو شکر می کنم.
خدایا بهمون کمک کن تو مسیر صحیح خودمون خوب پیش بریم و این روزها برامون خاطره روزای سختی باشن که به خیر گذشتن.



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 16:7 | نویسنده : میس میم |
ظهره ومن هنوز ناهار درست نکردم. الان همسر رفت با شریکش حساب و کتاب نهایی رو بکنه و این کار هم تموم بشه. خداخدا می کنم انتخاب مون این بار ایرادی نداشته باشه. این بار وقتی جلوتر رفتیم بگیم کار خوبی کردیم. به جای تصمیمی که پارسال گرفتیم و الان بابتش پشیمونیم...
همسر خیلی جلزولز می کنه. بهش حق می دم. برای این کار سختی کشید، حرص خورد، کلی کار و تلاش کرد اما الان وقتی نگاه می کنه باید بذاره و بره بی اون که چیزی نصیبش شه. ضررش این بود که این همه اثاث کشی کردیم اومدیم تو شهر کوچیک و تنها موندیم. هرچند من این جا دوست مهربونم رو داشتم و این یک سال واقعا تکیه گاه خوبی برام بود اما به همسر خیلی فشار اومد و خب دوست مهربون من چقدر می تونست ما رو ساپورت کنه؟
بهرحال یکی دوماه دیگه مونده و از این جا برمی گردیم به شهر خودمون. دلم خیابون های پر از سبزی و درختای شهر خودمون رو میخواد. هر کاری می گشتم این مدت پیدا نمی کردم این جا...حالا امروز یه آگهی دیدم که باید زنگ بزنم عصر و از چند چونش با خبر بشم.
امیدوارم آقای خونه وقتی اومد حالش بهتر از وقتی باشه که رفت و امیدوارم زندگی بهمون لبخند بزنه



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 13:51 | نویسنده : میس میم |
دیشب وقتی بچه ها رفتن باهاش حرف زدم. گریمم گرفته بود. هیچی نگفت. گذاشت همه حرفامو بزنم. بعد پیشونیم رو بوس کرد و گفت حق با منه و از این به بعد قول می ده تلاش کنه این طور نباشه...
دلم براش سوخته بود و میسوزه. گفت احساس می کنم نمی تونم از پس زندگی بربیام. امروز هم دیگه اوکی صدرصد رو برای واگذاری کاری که بابتش از پارسال     تا حالا وقت گذاشته بود و بابتش اومدیم به شهر کوچیک رو داد. به گمونم کار درستی باشه هر چند زندگیمون بدتر میره توی هوا اما شاید بهترین کار همین باشه.
زندگی مجموعه ای از انتخابامونه که تا مدت ها باید با عوارض اون انتخاب زندگی کنیم. مثه سال سختی که به واسطه این انتخاب داشتیم. اما خب شاید این اتفاق زنجیره اتفاقای بعدی باشه که سال دیگه از بابتش راضی باشیم. امیدوارم اینطوری باشه...
مثلا پارسال که بهش می گفتم بریم تو حوزه تخصص خودمون کار کنیم اصلا زیر بار نمی رفت اما مجموعه شرایط باعث شدن الان خودش در این باره از من مصرتر باشه. نمی دونم مصر درسته البته سا مسر؟
الان باقالی پلو گذاشتم بپزه برای ناهار. دیشب یه عالم وقتی گذاشتیم و با هم 4کیلو باقالی پاک کردیم و از اون 4 کیلو به زحمت 1 کیلو دراومد...
تا دیروقت هم خوابیدیم که این اصلا خوشایند هیچ کدوممون نیست هرچند تعطیلات باشه...
پوستم کنده شد تا اینا رو نوشتم. اسپیسم نمی دونم چرا اینقدر سفت شده هرچند الان یه کم دستکاریش کردم و ظاهرا بهتر شد!
الان می خوام برم سر درس و مشق کلاسم



تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 14:5 | نویسنده : میس میم |
خب یه روز گذشته و هم چنان همون بساط توی  خونه ما برقراره. فکری ام وقتی پسرا رفتن بشینم با همسر راجع به رفتاراش که واقعا برام آزاردهنده شده حرف بزنم. نمی دونم چرا فهم تشخیص نگاه های دیگرون و رفتار درست رو نداره. به قدری موقع صبحونه خوردن از دستش حرص خوردم که خدا میدونه. هرچی هم نگاهش می کردم که بفهمه دریغ و درد...کلید اسپیسم به زور میخوره نمیدونم چرا؟ بهرحال فقط منتظرم اینا برن چون واقعا خسته شدم.
حوصله این همه سر وصدا و بدتر از اون برخوردای همسرمو ندارم. الان این قرصا رو که میخورم خیلی بدتر و بیشتر حرص میخورم اما نیاز دارم باهاش در این باره اتمام حجت کنم وبهش یادآوری کنم اگه دست از این رفتارای سبکسرانه اش نکشه قطعا اگه نه الان تو چند سال آینده قیدشو می زنم. آدم ازدواج میکنه که اعصابش آروم باشه نه این که مدام حرص بخوره...
هرچی میگذره بیشتر دارم ازش دور می شم . نه این که دوستش نداشته باشم یا با کلیتش مشکل داشته باشم اما خیلی طبق اون چه که فک میکنه درسته رفتار می کنه و درست نیست و بیا و بهش بفهمون ...
امروز مثلا جلوی برادرزاده ام این قدر بدون استپ شوخی کرد و مسخره بازی درآورد که دلم می خواد برگردم بهش اما بخاطر حفظ احترامش هی خودمو خوردم...
داره گند می زنه به تموم شخصیت منم...



تاريخ : چهارشنبه ششم فروردین 1393 | 13:45 | نویسنده : میس میم |
الان که دارم می نویسم دارم تموم سعیمو می کنم که به حجم سر و صدا بی تفاوت باشم. از صبح پسرای خواهرم و پسر برادرم اومدن خونمون و یه بند با همسر دارن با ایکس باکس بازی می کنن. سرم درد می کنه. کلا من به سر و صدا حساسم و دیگه ظرفیتم فول شده. اما خب مجبورم تحمل کنم. کنار اینا بعضی رفتارهای همسر رسما دیوونه ام می کنه. هی باید بهش تذکر بدم بابا اینو نگو، این کارو نکن ... دوست دارم دونه دونه موهامو بکنم چون هیچ کدوم این رفتارها رو وقتی با خانواده اش هستیم عمرا بکنه ...
بگذریم. قرمه سبزی بار گذاشتم. عصر از طبقه پایین این قدر عطر قرمه سبزی اومد که تصمیم گرفتم قرمه سبزی بپزم. پسرا حسابی استقبال کردن. وقتی همسر زنگ زد به برادرم که بمونه شب طبق معمول خانومش مسخره بازی درآورد و کلاس فرداش رو بهونه کرد. قرار شد که صوری بچه ها رو ببریم ولی خواهرزاده ها شب باهامون برگردن که خانوم برادرم تماس گرفت و گفت باباش می گه بمونه ... همون موقع همسر با شوخی گفت اه مسخره مون کردن ؟ و فکر می کنم خانوم برادرم فهمید و خیلی ناراحت شدم ولی مگه تو کتش می ره؟ می گه بلند نگفتم !
از این کارا که بخواد حرصم بده تو جمع خانواده ام زیاد می کنه...
می خواستم فردا بشینم سر درس و مشقم ولی این طور که بوش می آد امشب اینا می خوان بیدار بمونن و طبیعتا من حداقل یه نصف روز رو نخواهم داشت .
یه شب پسرعموی همسر، یه شبم کل خانواده ام رو باید دعوت کنم که از حالا توش موندم اما نمی خوام به خودم حس منفی بدم و بهرحال باید برگزار بشه دیگه.
حالت تهوع ام امروز کم تر بود اما انگار داره زیاد می شه. باید حواسم باشه به موقع برنج رو بار بذارم. پسر بزرگه خواهرم مقادیری رو اعصابمه از این لحاظ که چون یه کم آشپزی بلده فک می کنه اگه از من ایراد بگیره نشون دهنده کار درستیشه. این اخلاق بدشون به باباشون رفته که عادت داره به عیب گذاشتن رو عالم و آدم تا کوچیک بودن خودشو جبران کنه ...
های چقدر خوبه دارم این ها رو این جا راحت می نویسم. دلم برای دوست مهربون هم تنگ شده اما فکر رفت و آمد باهاش با وجود انتظارات جدید پدرش هم آزار دهنده است. توقع داره من وقتی می رم اون جا برم ور دلش بشینم و یه وقتی هم با اون حرف بزنم در صورتی که از حرف زدن باهاش واقعا حالم به هم می خوره ... شاید یه روز راجع بهش بیشتر نوشتم .
منتظرم تعطیلات تموم شه و برم سر کار . منتظرم منتظر تغییرای خوب ...



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 23:34 | نویسنده : میس میم |