روزنوشت های میس میم

بگذریم

آخرین بار درباره عارفه نوشتم. پنج شنبه همون هفته باهاش حرف زدیم. موقع حرف زدن این قد احساساتی شده بودم که گاهی اوقات حتی صدام می لرزید. قبول کرد ... گفت بذارید تا جبران کنم و قائله تموم شد. چند روز دیگه می شه یک ماه و واقعا تو این یک ماه رفتارش رو عوض کرد ... خدا رو شکر که انتقادپذیر بود و پذیرفت ...

الان من تقریبا یک هفته است که توی خونه ام. هفته ی پیش که رفتم سر کار داشتیم جابجا می شدیم. یعنی شده بودیم. وسائل رو برده بودن طبقه ی بالا. وقتی رسیدم می خواستم زودتر اون جا رو سر و سامون بدم. چند تا خنزر پنزر بلند کردم و یهووو ... کمرم گرفت. با گریه و جیغ با عارفه رفتیم درمانگاه دانشگاه و بعد روانه خونه مامانم اینا شدم. از اون روز تا حالا فقط کمی بهترم ... خیلی ضدحال بدی بود.

امروز هم می خواستم برم که دیدم سخت می شه. فردا که کلاس داریم با همسر می رم که با تجهیزات برم ... دیشب باهاش دعوام شد. خیلی ناراحت می شم که کلمات زشت و فحش درموردم بکار می بره. خیلی از دستش ناراحتم و نمی خوام به این آسونی برگردیم به حالت قبل. شاید این جوری بفهمه چقدر کارش ناخوشاینده ... شاید ...

ناهار ندارم. حال و حوصله ناهار درست کردن هم ندارم. از وقت ناهارم البته گذشته و بهتره بی خیال شم. باید برم حمام. موهای صورتم رو بردارم و آماده بشم برای فردا. خواهر همسر هم صبح زنگ زد. جوابشو ندادم. حوصلش رو نداشتم. ته دلمم ترسیدم گیر بده مهمونی فلانیه و بیا ... اصلا شرایط آدمو که نمی سنجه...

حالا بعد بهش زنگ می زنم و می گم نمیام ...

البته اگه مساله این باشه. آخرش من ته دلم ازشون می ترسم انگار !

بگذریم ...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن 1393ساعت 15:52  توسط میس میم  | 

پیش به جلو

انگار روزایی که نمیرم سر کار میام این جا. بهرحال امروز به خاطر این که سرم درد می کرد نرفتم. دیدم بهتره بمونم و چت آن لاینی که با استاد دارم رو انجام بدم و عصر سرحال باشم برای جلسه ی کاری که دارم و دور از محل کارمه. این روزها عارفه خیلی حرصم می ده. بد کار می کنه، نامنظم، بی خیال ... قرار شد پنج شنبه توی جلسه باهاش حرف بزنیم. من و همسر حسابی از دستش ناراحتیم. من که رسما اوقاتی که باهاش توی دفتر هستم دارم حرص می خورم. عین خیالشم نیست ... البته اونم واکنش نشون می ده. همون طور که من بهش سرد شدم اونم با من سرد شده ولی خب تقصیر خودشه. اگه یه روز من نیم ساعت بخوام دیرتر برم اونم دیرتر میاد که هیچی دیرتر از منم میاد، اگه من نرم نمی ره، اگه من زود برگردم خونه حاضر نیست یه ذره اضافه تر بمونه. دیر میاد ولی باید آن تایم برگرده ... یه جوری رفتار می کنه انگار کارمند منه که زور زوری اومده سرکار و من حقوقش رو نمی دم... اینا رو باید همش رو بهش بگم تا راحت شم ...

انگار شراکتم به ما نیومده. با هر کس طرف می شیم پرو می شه. البته تقصیر خودمونه ولی واقعا زشته که به هر کس یه کم محبت و احترام بیشتری داری همون برات دم درمیاره و کاری می کنه که پشیمون بشی ...

بگذریم اصن ... خسته ام از بس سر این مسئله حرص خوردم و حرف زدم. ذوق کارمون هم توم فروکش کرده با این کارایی که این دختر می کنه...

حالا باید بشینم یه سری کارامو انجام بدم و طرفای ساعت 3 بزنم از خونه بیرون. ساعت 4 جلسه دارم. سرم درد می کنه و گیج و خسته ام ولی باید به روی خودم نیارم.

این روزها خانواده همسر رفتار و برخورد بهتری باهام دارن. از وقتی خواهر همسر ازدواج کرده یه سری مسائل بهتر دستشون داره میاد انگار و مطمئنم وقتی برادر همسر ازدواج کنه بیشتر هم متوجه می شن. دارن برای برادر همسر هم دنبال یه دختر خوب می گردن.

بگذریم گشنمه و کم کم باید ناهارم رو هم گرم کنم و بخورم ...

نباید اجازه بدم هیچ دلیلی چه عارفه، چه جای شرکت و مسائل دیگه ای که ذهنم رو درگیر کردن باعث بشن که از کار کردن سرد بشم. باید این روزها و سختی هاش رو تحمل کنم ولی کم نیارم، محکم باشم و بالاخره یه روز نتیجه تلاشمو ببینم ... آره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:9  توسط میس میم  | 

شب خوش

همسر خوابیده. من هم باید کم کم خودمو خواب کنم. کسی که تا ساعت 12 خوابیده باشه معلومه که شب به سختی خوابش می بره. دیشب یه سردرد خیلی  شدید گرفتم. همزمان توی بدنم پرش عضلانی بود و توی سرم ضربان دار بود سردرد. صبح وقتی ساعت 6 بیدار شدم همون جوری بودم. یه قرص خوردم و به پیشنهاد همسر یه ساعت دیگه خوابیدم بلکه خوب بشم و کمی دیرتر بریم. اتفاقا بهتر هم شدم اما گیج خواب بودم و ترسیدم سردردم برگرده اینه که من خوابیدم و همسر رفت سرکار ...

تو طی روز هم بی حال می شدم یهو، تهووع و دست چپم بی حس می شد و تو جمجمه ام فشار و سنگینی بود. اینا رو دارم می نویسم تا بعد که ایشالا خوب شدم یادم بمونه این علائم مال چی بود. امشب قرص کلسیم خوردم باشد که جوواب بده ...

الان باید ماکارانی که همسر زحمت کشیده و پخته رو بذارم توی یخچال، گوشیم رو بردارم و برم توی تختخواب. امیدوارم و از خدا می خوام فردا خوب و سالم برم سر کارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 0:4  توسط میس میم  | 

خوبه بیام این جا

یلی اتفاقی بعد مدت ها اومدم این جا. شرایط مون خیلی نسبت به پارسال عوض شده. الان تو یه جای خوب شرکت مون راه اندازی شده شکر خدا و داریم سه تایی یعنی من و همسر و دوست مهربون کار می کنیم. این هفته ای که گذشت یه سرماخوردگی بد که سوغات کربلای خانواده همسر بود داشتم که باعث می شد قید سرکار رفتن رو بزنم. البته اگر با خودم رو راست تر باشم می تونم بگم یکی از دلایل نرفتنم هم تنهایی بود آخه دوست مهربون درگیر امتحاناتش بود و نبود و همسر هم که می رفت اداره ی خودش.

دلم می خواد با هفته ای که پیش رومه به این اخلاق مسخره ام پشت پا بزنم. اخلاقی که همه کاری رو می خواد با یه نفر دیگه انجام بده. دوست دارم این کارو یاد بگیرم. خودم تنهایی کارامو پیش ببرم. کاری که سال هاست حتی اگه انجام دادم به زور بوده و خیلی هم از همین بابت عقب موندم. همیشه دنبال یه پایه بودم و نبودنش باعث شده به زور یه جاهایی رو و ناقص برم ...

به گمونم پیشینه اش به دوران راهنمایی ام برمی گرده که همش با دوستم همه جا می رفتیم تا وقتی که میون مون به هم خورد و من تنها شدم یه جورایی. البته شایدم این فقط نمود اون حس درونی من بود و مشکل من مثلا کمبود اعتماد به نفس باشه یا هرچیز دیگه که من باید بهش قائق بیام. باید بهش غلبه کنم. هم به این و هم به ترس سخنرانی توی جمع. اتفاقی که دیروز برام افتاد باعث شد تصمیم بگیرم بیشتر تمرین کنم تا تو جمع هایی که باید سخنرانی کنم بتونم از پس خودم بربیام ...

خجالت زده شدم اما خب مریض بودم و من باید با هر شرایطی یاد بگیرم خوب حرف بزنم ...

دلم می خواد امروز چند ساعت هم که شده بریم شرکت تا کمی مرتبش کنم و برم تو پوزشن کار کردن چون بالاخره یک هفته کار نکردن می تونه نتیجه اش کش پیدا کردن باشه تا کوبیدن و رفتن و کار کردن ...

فعلا که همسر ولو شده تو تختخواب و بیرون بیا نیست. بهش حق می دم. این هفته با این که مریض بود مثل من هر چند نه به شدت من از صبح تا شب کار می کرد و اضافه کاری هم داشت توی نمایشگاه و ... حالا حقشه امروز بخوابه و از جاش بیرون نیاد وبی خب خوبه ناهارو بریم شرکت هرچند من گیج خوابم ...

خوبه این جا رو داشته باشم و هربار حتی اگه شده چند خط کوچیک از جزئیات کوچیکی که ذهنمو مشغول کرده بنویسم... برای خودم خیلی خوبه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 10:19  توسط میس میم  | 

یه عصر اردیبهشتی

از تصور اون همه چیزی که باید یاد بگیرم کمی هول شدم.اما می خوام تمام تلاشمو بکنم. ویتامین های خونم باز حسابی اومده پایین اما خب سعی می کنم خودم رو سرپا نگه دارم. کارای کلاس و خوندن درس هاش و تمرین کردنش یک طرف. خوندن برای کاری که می خوام تحویل بگیرم هم یه طرف . یه جورایی هرچی هم وقت می ذارم باز انگار کمه ! حتی نمی رسم تمرین های کلاس رو انجام بدم و این ناراحتم می کنه چون فرصتیه که از استاد کمک بگیرم .

شرکت مون هم هنوز نتونستیم ثبت کنیم. بابت یه اسم مسخره این قدر دارن طولش می دن ! کافیه یه سامانه راه اندازی کنن که اسمی که می خوای انتخاب کنی رو توش اول سرچ کنی که مطمئن بشی منحصر به فرده ولی خب تو ایران از لحاظ الکترونیکی خیلی عقبیم خیلی ...

بگذریم ... جمعه مهمونی رو بالاخره گرفتم. نمی خواستم خواهر همسر پاشه بیاد که خب با تعارف ما بلند شد اومد. انگار نه انگارش بود که آخرین بار که اومد خونمون چه دعوایی بپا کرد! اومد و موقع غذا پختن من از دادن نظر دریغ نکرد و وقتی هم نزدیک غذا خوردن شد با حالت دستوری به همسر گفت که بگه داداش همسر هم بیاد!!!! یه لحظه حتی یه لحظه با خودش فکر نکرد این مهمونی خانواده منه که خودش توش زیادیه تازه بدون این که نظر ما رو بخواد!!! مهمون دعوت می کرد ...

کلی حرص خوردم. شبش هم تاصبح نخوابیدم و گریه کردم ... نمی بخشمش ... فقط می سپارمش به خدا ...

همسر رفته پی ساختن گلخونش. امیدوارم از توش چیزای خوبی دربیاد تا دلش نشکنه و کمک خرجی هم به زندگی مون بشه شاید ...

دیگه برم فعلا
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:54  توسط میس میم  | 

غرغر

به گمونم از اشتباهات بزرگ من بد شروع کردن روزمه. این جوری می شه که روزمو بی خودی خراب می کنم. امروز ساعت 9 بیدار شدم و می تونستم هم از جام بلند بشم اما الکی الکی گرفتم خوابیدم و از دیر بیدارشدن خودم حس بدی داشتم. علاوه بر اون این که حمام نرفته باشم یا خونه نامرتب باشه کمک می کنه که بدتر زمانم رو هدر بدم و شلخته وار زندگی کنم. این چندتا عامل رو اگه حذف کنم آدم منظم تری می شم ...
الان که خواهر همسر زنگ زد جواب ندادم تلفن رو. حدس می زنم عصر می خواد بیاد این جا تا بریم بیرون هم بگرده هم خرید کنه ولی من هم حال و حوصله گشتن و خرید کردن رو تو خودم نمی دیدم هم این که خونه نامرتبه.
می دونم خودم یه مقدار عصبی ام ! حوصله این که برم یه غذا درست کنم هم اصلا ندارم ولی از این که وقتم داره به بیهودگی می گذره هم دارم حرص می خورم ...

های ... چقدر خوبه این جا رو دارم تا این حرفامو که به کسی نمی شه گفت این جا بنویسم لااقل ... ناهاری در کار نیست، همسر هم رفته ... توقع داشتم نره اما خب رفت. کلی هم پرسید می خوای نرم ؟ اما خب اگه می گفتم نره هم مکافات بود. حوصله نداشت و بی طاقت بود ... خودمم که بی حوصله ام !
سعی می کنم برنامه خونه مامان جون همسر رو هم یه جوری تنظیم کنم قبل از کلاسم برم یه ساعتی بشینم تا از اونم راحت بشم !
الان شاید رفتم بقیه روزمو نجات دادم ، شایدم جون کندم بقیشو ... نمی دونم!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 14:1  توسط میس میم  | 

یه کم طولانی

این که بیسکویت رو بریزم توی چایی یه کم شیرین شده و بخورم و بیسکویت های له شده توی چایی رو آروم آروم بخورم هر چند شبیه غذای نوزادها می مونه اما خوشم میاد. الان مشغول همون کارم. یه کم می خورم ... یه کم می نویسم . دیروز یه کاری رو شروع کردم که نتیجه اش باور نکردنی و خوب بود و از این بابت خیلی امیدوار و خوشحال شدم.
هر چند الان دو سه روزی هست سردردیم و شبا بد می خوابم اما خب این کاری که تو فضای مجازی انجام دادم و نتیجه قابل قبول داشت و این که امروز همسر قدمای اول پذیرش شرکتمون رو انجام داد باعث شدن از اون حال رکود و ناامیدی دربیام. امیدوارم مسیر رو درست و خوب پیش بریم ...
دیروز هم رفتیم برای روز مادر خونه مامانم اینا و گلدونی که خریده بودیم رو بهش دادیم. صبحش که زنگ زدم به مامان همسر مقادیری برام مادرشوهر بازی درآورد و تیکه هاش رو انداخت کنج دلم. اولش خیلی حس بدی پیدا کردم و ناراحت شدم اما بعد با خودم فکر کردم اجازه نمی دم کسی برای من تصمیم گیرنده باشه که چه کاری درسته و چی تو من عیبه یا نیست که باید برطرف شه ... خیلی راحت می گه عیبتو برطرف کن ... نمی دونم تا حالا من از این خانواده چند تا عیب براشون برشمردم که بعدم بخوام تاکید کنم برطرف کنن !!! آخرش هرچی تلاش می کنم حسم چیزی غیر از این باشه اما انگار نمی شه که بشه که فک کنم مادرشوهر نیست که هست، مادر شوهر، خواهر شوهر، برادر شوهر، پدر شوهر ... اینا هستن. اینا یعنی این که مامان خودم نیست، داداش یا خواهر خودم نیستن. هر چقدر دلسوزی کنن یه عینک روی چشمشونه که عیبای من از پسش پررنگه و توقعات بالاست و ... آخرش انگار اون مهر و دلسوزی بی قضاوت خواهر و برادر خود آدم نمی شه.
شکر خدا خانواده من این طوری نیستن که به همسر نگاه عیبجو داشته باشن. همیشه تعریفش رو می کنن، بهش احترام می ذارن و تا حالا ندیدم یکی بشینه عیباشو بشمره چه برای من چه برای خودش !!! حداقل من سربلندم جلوی همسر ... مخصوصا این که قبل از ازدواج فکر می کرد خانواده اش بهترینن ...
نمی خوام بگم خوب نیستن، محبت شون هست، کمک شون هست اما خب یه وقتایی دلمو جوری می شکنن که یاد اون روزای لعنتی می افتم و می بینم حق دارم که ته دلم ازشون می ترسم از همشون. هر کدوم به بدترین نحو ممکن باهام برخورد کردن، بدترین حرفا رو زدن ... همش حس می کنم پشت این محبت و چهره های آروم شون یه اون روی سگی هم هست که کافیه بالا بیاد تا جد و آبادم و خودم رو با حرف و رفتارای ناخوب به گند بکشونه ... بهرحال چیزی که می دونم اینه که دیگه اون دختر تو سری خورده ی 2 سال پیش نیستم. دیگه نمی ایستم که به بهای احترام و ترس هر کی از راه رسید سرتاپامو به گه بکشه و بعد خیلی راحت به روش نیاره ...

چند وقت پیش که مادر همسر رفته بود تو فازای دعواهای قدیم به همسر گفتم اگه خواستن باز دعوا راه بندازن طلاق منو بده برم پی کارم که حوصله ندارم. طفلکی خیلی ناراحت شد از این حرفم اما فکر می کنم تنها راهی که بتونم جلوی مسخره بازیاشون رو بگیرم همینه ...

الان که رابطه ها خوبه شکر خدا ... تموم اینا هم که دارم می نویسم از اثرات منفی تیکه های مادرشوهرگونه ی دیروزه که خب بهتره دیگه فکرشو نکنم و راه خودم رو برم و کار خودم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 11:58  توسط میس میم  | 

فردای دورهمی

باید سریع اینو بنویسم و برم شام رو گرم کنم تا بخوریم و زود بخوابیم. فردا قراره لولا و مشول رو ببینم. از این بابت تو پوستم نمی گنجم. قراره قبلش هم برم شرکت مشول اینا مصاحبه کاری. نمی دونم چی می شه اما خب برای این که این موقعیت از دستم نپره می رم. چیزی که باعث می شه شک کنم اون پروژه ای هست که به همسر پیشنهاد شده. اگه مطمئن شم اون پروژه به درد نمی خوره حتما می رم همین شرکتو تا وقتی که ایشالا شرکت خودمون راه بیفته .

خیلی خسته ام. کلاس مون داره به سمت سخت شدن پیش می ره. باید از شنبه خیلی سفت و خوب کار کنم. حس خوبی دارم ... احساس می کنم وضعیت کارمون می خواد درست بشه ... امید به خدا .

برای فردا هم خیلی ذوق دارم ... ناهار رو با بچه ها می خورم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 23:21  توسط میس میم  | 

شروع یه کار تازه

در حالی که دارم با سردرد شدیدم می جنگم دارم فتوشاپ نصب می کنم تا استارت پروژه جدید رو بزنم. یه سایت می خوام بنویسم و امیدوارم نتیجه ی خوبی با خودش داشته باشه. سعی می کنم تموم توجه و حس مثبتم رو بهش معطوف کنم تا نتیجه خوب هم بگیرم . بهتر از دست روی دست گذاشتن و غصه خوردنه ... این جا نوشتم تا یادم بمونه کار رو با چه حسی و از کی شروع کردم.
الان اگر پول مون برسه دلم می خواد برم بیرون هم یه هوایی به سرم بخوره و هم یه ماوس بخرم. وای که چقدر همه چیز گرونه. مدت هاست دلم نمی خواد حتی از بس همه چی گرونه چیزی بخرم. دیروز هم به جای هدیه تولد خواهر و برادر همسر بهشون پول دادیم. پول زیادی نبود اما خب بالاخره دست خالی نبودیم و همین خودش خوب بود بالاخره. شاید حتی پول بهتر بود تا این که هدیه ای می خریدیم که ممکن بود دوست نداشته باشن ...
می خواستم امروز برم دوست مهربون رو هم ببینم که ظاهرا مهمون دارن و نشد. از اون شرکت مزخرف هم بهم زنگ زد شخص رییس و داشت برام می خوند چه مدارکی رو باید ببرم که زدم توی کاسه کوزه اش و گفتم با این حقوق کم و این ساعت کاری زیاد نمیام. حسابی بهش برخورد و سریع قطع کرد که البته به درک ...
برم ببینم می شه یه ماوس خرید یا نه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:3  توسط میس میم  | 

منتظرم

این جا یه جورایی شبیه دفتر خاطراتم شده. خودم خواننده شم و بس. ناراحتم نمی کنه این مسئله. همین که به حال خودمم و هر از گاهی چند خطی می نویسم خوبه. چند روزی هست ننوشتم. با همسر برای کار رفتیم یه شرکت که مدیرش رزومه خوبی داشت اما تو برخورداش اون قدرا خوب نبود. مثلا طرز برخوردش با کارمندش یا کلا نحوه برخورداش...
وقتی رزومه من و همسر رو خوند گفت شماها خودتون باید صاحب یه جایی باشین. این حرفیه که این مدت هر جا برای کار رفتیم بهمون زدن. یه لحظه لابلای اون صحبت ها چشمم به همسر افتاد. دلم خون شد. از اون موقع انگار یکی پنجه می کشه به قلبم از بس ناراحت شدم. درموندگی و ناراحتی تو صورتش موج می زد. طفلکی داره اعتماد به نفسشو از دست می ده ...
پریروز هم من رفتم یه جای دیگه. یه شرکت نسبتا بزرگ با یه عالمه کارمند. یه مصاحبه طول و دراز داشتم و وقتی کار رسید به مدیر دیگه می خواستم موهامو بکنم. هرچی از اون مصاحبه می گذره بیشتر لجم می گیره از حرفایی که راجع به ظاهرم زد. نمی دونم چرا موندم و پا نشدم دو سه تا بدو بیراه بهش بگم . یه شرکتی با 70 تا کارمند و یه جای دولتی و ... باید راجع به چشم و ابروی آدم مدیرش نظر بده ؟
خلاصه امروز همسر رفت پیش آقای خوش اخلاق که قراره بیاد توی باغشون کار کنه و ببینه می تونه فعلا بره برای اون کار کنه یا نه ؟ آقای خوش اخلاق استقبال کرده و قراره همسر موقتا این کارو بکنه. این کار هرچند تو سطحش نیست اما چاره ای نیست ... شاید هم از این راه که فکر نمی کنیم یه روز زندگی مون حتی عوض بشه و کلی برامون خوش یمن باشه .

برای خونه هم قیمتا افتضاحه. هر چی گشتم شهر خودمون قیمتا فاجعه بار بودن. اگه مطمئن بشیم تو جایی که می خوایم شرکت مون راه می افته همین شهر کوچیک می مونیم تا ببینیم چی می شه ...
خدایا یه کاری برای من تو دانشگاه جور کن ... منتظرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:13  توسط میس میم  | 

مطالب قدیمی‌تر